رفتن به نوشته‌ها

از نوشتن بیزارم

از نوشتن بیزارم.

میخواهم زمین و زمان به هم بیاید و دیگر ننویسم.

این قلم لعنتی را زمین بگذارم و نفس کشیدنِ این جوهرِ سیاهِ خونین را که زندگی‌ام را به جهنم کشیده از بین ببرم و دیگر نبینم و نفهمم که چگونه با چشم برهمزدنی تمام دیده و ندیده هایم نقش بر آب شد و رفت.

میخواهم دیگر نام مارکز، کافکا، هدایت، علوی، شاملو، موراکامی، چخوف، و ایزدان را از یاد ببرم و فراموش کنم که چطور زمانکی بود که دیدگانی با سحری از این سخنان پر از آوازه و سخن میشد.

میخواهم تنها باشیم و بفهمند که عشق را نمیتوان دراین مکان جستجو کرد. می‌خواهم بفهمم که هیچگاه و هرگز نمیتوان عشق را در لبان تو یافت.

در لبان خشکیده و آّب نگرفتۀ تویی که چنان به من امید و آرزو بخشیدی،

که عشق به نوشتن از سرم پراند و تنها عشق به مرگ و سخن بود که روانه شده بود و سیراب میکرد مردمانی را، که زمانی به امید تک کلماتی ساعتها در انتظار وزش باد در گیسوانت در خیابانهایی آواره به نوای شامه‌ات.

کاش اینجا نبودی و نمی‌دیدی، که تنها لاشخورانی مانده اند که عشق را میتوانند در نگاهت تعریف کنند و بیاورزانند. کلمات دیگر تک سخنی معنا ندارند و تنها عشق است که می‌ماند و تنها مرگ است که عشق را معنا می‌بخشد.

نگاه را از کاغذ بدزد و تنها به مسیر خیره.

چه ارزشی دارد چنین رفتنی و چنین تنفسی که حتی هدایانِ ما دیگر ارزشی برای عشق به ما نمیدانند. دیگر نوازشی ار آنان که ارزش نوازیدن دارند، وجود ندارد و تنها ماییم و انسانیانِ فانیِ بیارزش و بیمعنایی که در انتظار تک ضربه‌ای از داسِ مرگ، خود را آفریده‌ایم.

کمونیسم و مرگ هردو نمادی از داس درخود دارند. کمونیسم را نظام برابری، نظام مخالف سرمایه داری. یعنی ثروتمندترینِ مایه داران و کشاورزیِ در آرزوی متر زمینی بیشتر، هردو برابر و یکتا، با درآمدی یکسان.

با مرگی هم ارزش.

ارزش ما آدمیان یکی است و یکی شده، به خاک سپرده میشویم.

بگذریم که کمونیسم خونین ازآب درآمد و هیچگاه نظامی اینچنینی در جهانِ سرمایه‌داریِ ما جواب نمیدهد و نخواهد داد و تنها خون ریخته خواهد شد،

مقصودم از چنین سخن این بود، که همه، حتی گذشتگان و آدمیانِ بیمایه و بیمغزمان نیز، به بیهودگی و مرگ یکسان انسانیان پی برده اند و تنها امید است که ما را به پیش میبرد.

امید.

امید؟

امید است که تنها ما آدمیان را به پیش میبرد؟

هدف؟

پس منِ بی هدف در این جهان چه دارم و چه میکنم؟ برای چه باید وقت ارزشمند خود را درین جهانِ بیهوده تلف کنم؟

پاسخِ بس بدیهی و کلیشه‌ای این است که هیچکداممان نمیدانیم. نه من، نه قوی ترین فیلسوف این جهان، و نه تک ریال داشتۀ نشسته زیر سایۀ درخت.

چرا که همۀ ما برای یک هدف، و شاید اهداف گوناگونی آفریده شده ایم و هیچگاه نخواهیم فهمید که هدف واقعیِ آفریدگار و والدینمان از آفرین تکه ای گوشت و خون چه بوده.

شاید خودشان هم نمی‌دانند، که چرا خواسته اند تک سلولی را، به زندگیشان راه دهند و مسیر شیرینشان را دگرگون کنند.

شاید حوصله شان سر رفته بوده. شاید حوصله خداوندگار و ایزدان نیز سررفته بوده و دنبال تفریح بودند، که قابل درک است.

شاید نباید این جمله را مینوشتم، چون بسیاری از اینکه خدا را به چشم پدیده ای انسان مانند می‌نگریم، خشمگین میشوند و تقاضای مجازات دارند.

که ازشما چه پنهان، کمی مسخره و بیهوده است. خداوندگار متعال و والا هرگاه که بخواهد تک صاعقه ای میتواند رها کند بر سر راهِ این انسانِ فانیِ بی ارزش و دمار از روزگارش دربیاورد،

ولی بحث به عشق بازمیگردد.

عشق.

عشق؟

عشق بی‌ارزش و نفرت آوری که من به تمام جهانیان و آفریدگان و ارزشهایمان می‌ورزم، عشقی که تنها انسان از پس آن برمی آید و عشقی که تنها آدم برای آن منطق میچیند.

عشقی که حوا برای آن سیب نوشیدنِ آدم را به جان خرید، و عشقی که آدم به دروغی بی ارزش، تمام تاریخ را با حوا دشمن کرد.

عشقی که دلیل و منطق میتراشد، عشقی که تنها انسان است که برای آن از جان دیگران میگذرد، تا جانِ جانانش را آواره کند.

آیا عشق اینچنینی ارزشمند و والاست؟ آیا ما انسانیان باید با عشقی اینگونه به زیستن ادامه دهیم؟

شاید با گذراندن سالهای متعدد در خواندن و تحصیل در فسلفه و ارزش جهان و تاریخ، بتوان پاسخ این پرسش بیهوده را فهمید.

ولی هنوز که هنوز است، عشق را نمیتوان تنها در وجود خود جستجو کرد.

عشق را از خود باید آغاز کرد و به دیگران داد. حقیقتی که همه میدانند و شاید تنها امید باشد که مارا ازین بیهوده فهمی نجات دهد. شاید هم نه، امید سالهاست در خانۀ تختۀ مرا بسته و بازنگشته و شاید هیچگاه بازنگردد.

امید به امید است که عشق را زنده نگه میدارد. امید به زیستن و یافتن هدف است که عشق را با ارزش میسازد و کلیشه سازی از چنین سخنان است که آوای بیهودۀ مرا یکتا و متفاوت میسازد.

به جهنم.

به جهنم که آموزگارانت نوشته های تو را بیهوده و بی‌مصرف می‌خوانند! به جهنم، که جهان تورا از نوشتن و جلو رفتن بازداشته!

به جهنم که جهانِ مردسالار، امید و انگیزۀ جلو رفتن برای رسیدن به هدف های والایت را ازتو گرفته و سقف شیشه‌ای این نگاه، راه را برای پرگرفتن و بال کشیدن بسته و تنها خون است که از این خرده شیشه می‌چکد!

به جهنم، که زجر کشیدن و عذاب هایی که از سالیان کودکی تا اکنون که سنی قدر امید داری، آنقدر از انرژی زمانی با ارزشت کاسته اند، که دیگر خواسته ای برای بستن این زخم ها نداری و در جایت نشسته ای تا بلکه دستانی از آسمان بلند شوند و نوازش کنان، جهان را پیش رویت فرو ببندند!

به جهنم، که آنقدر پدرسالاری در خون و گوشت و رگ این جامعۀ کنونیمان فرو رفته، که سال ها هم بگذرد، دیگر نمیتوان بهشتی برین ازآن ساخت. چرا که زنانِ این سرزمین زجری بیش از آن کشیده اند که بتوان با بهشتی‌ترینِ جنت ها، آنرا جبران کرد.

به جهنمی گفتم و رفتم. به جهنم که گذشته و حالم، تمام آرزوهایم را از من گرفت و به جهنم، که آیندۀ نیامده ام، عشق را بر من کور کرد و به جهنم، که زن بودنم، آرزوهایم را بر من محال کرد.

از نوشتن بیزارم، از راه رفتن، از جلو آمدن.

از چشم باز کردن و فرو بستن.

نمیخواهم چشمانم را ببندم و تنها جهانی شیری برای کور بودنِ اطرافیانم ببینم.

و نمیخواهم چنان از کلیشه متنفر باشم که تک تک نوشته هایم کلیشه ای بودند و هستند که خاص بونشان، دست کلیشه ها را از پشت میبندد.

زنان سرزمین من چنان بارها و روزها سرزنش و آسیب شنیده اند، که خودسرزنشی شده بخشی از وجودشان. تنفر از خواسته ها و آرزوها، روندی از زندگی. و دورخواهی از عشق، جزئی از آینده.

شاید اگر برای هدف خواهی و جلوروی، مورد تمسخر واقع شدن، یک الگوی تکراری در زندگی زنان بسیاری باشد، باید دیگر مسئله را پاک کرد و دفتر را بست که این حکایت ارزش باقی ماندن دیگر ندارد.

شاید هم میتوان خطی درین حکایت کشید و زنان را نشاند، و تعریف کرد که ارزشِ ما چنان والا و یکتاست، که خورشید را از تابیدن شرم برمیدارد.

حرف من این است : به جهنم که نوشته هایت مسخره و بی‌ارزشند!

به جهنم که استعدادی در خود نمیبینی!

به جهنم که ازین جامعۀ مردسالار خسته شدی!

دستت را میبینم، و دراز میکنم.

کیستم.

من یک زنم.

من یک زنم و تنها عشق را درتو میبینم، که حق و ارزش تو والاتر از نوازش تک تک انوار ماه است.

زنانی که از ابتدای تاریخ با حق رای گرفتن، تاریخ خود را رقم زندند و زنانی که با صدای خود را فریاد زدن، جهانِ خود را پس گرفتند و تنفسی دوباره مجال شد.

از خواب بیدار شدم و تصمیم به نوشتن این روایت نامه گرفتم.

من نه نویسنده ام، نه شاداب ترین گل خندان این زمین، و نه هنرمند. نه تک گل سرخی که منتظر است شاهزاده ای برسد تا بشکفد، و نه تک دانۀ تشنه ای در انتظار قطره ای آب.

تنها میخواهم به جلو بروم و بدانم و ببینم که زنی قدرتمندم که ارزشمند و با وجود، و زیباست. به جهانش، و درونش عشق میورزد، و با تمام وجودش به روان بودن روحش ایمان دارد.

تک گلی سرخ در انتظار شکفتن، یا رونده ای در انتظار مرگ.

ما همه از یک وجودیم و آن هم زن بودن است. زنانی که دهه ها، سالها، قرنها زجر و شکنجه ها تحمل کرده اند تا سالهای دیگر هم بگذرد و همه‌شان به این ارزش برسند که آوایشان ارزشمند و طنینش زیباترینِ زرهاست.

کافکا یا هدایت، آستن یا معروفی، داستایوفسکی یا نیچه.

تاریخ مان از دیدگان نویسندگانی بنا میشود که ارزشی به نوشته ها داده اند و آستن، از زنانی بود که دیدگان خود را با زیباترین درونیاتش میپروراند. روندگانی را درین گلزارک پژمرده حال دیدیم که امید به عشق دادن به زنان و خودشان داشتند و نوشته هایشان را با هنر میافریدند.

عشق زنان حقیقی، ابدی و غیر فانیست. آفریدنی و نابود نشدنیست.

و ارزشی به قامت تاریخ دارد.

سقف شیشه ای را میشکند و حنجرۀ بستۀ خراش افتادۀ هزارساله شان را بر لرزه می‌اندازد.

عشقی بر ارزشِ حقیقی هنر و امید، عشقی بر پایۀ تاریخ و شکست.

عشقی کلیشه‌ای که سالها نجات داده است و وزش باد برین تابش بنا شده است.

منتشر شده در زناننوشته ها

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *